خرید بک لینک
من نمیدانم این چندمین بیماری مردانه دنیاست ، اینکه ذهنت مدام با تو دعوا داشته باشد ، اینکه دنیای بیرون ذهنت هم با تو دعوا داشته باشد ، اینکه ندانی تو چندمین مرد هستی که داری بین دعوا ها بالا و پایین می شوی ، این که ندانی تو چندمین مرد این کوچه ها هستی که با دیوار ها محصور شده ای ، اینکه از درون به خودت بگویی هر غلطی دلت می خواهد بکن و تو حتی ندانی درست ترین غلط چیست، این که ندانی تو چندمین مرد هستی که میخواهد راسته ی یک کوچه را بگیرد و برای همیشه برود ،ما مرد ها خیلی هستیم که دلشان میخواهد بروند برای همیشه.کافیست فقط چند بار رفته باشی در لاک خودت ، بعد از آن می توانی بفهمی دنیای آدمهایی که از کنارت رد می شوند و میخواهند بروند چه شکلی ست .امتداد نگاهش را دنبال کنی . اگر به سنگفرش ها رسیدی بدانی که او در آن جا سیر نمی کند اگر دیدی نفس های عمیق میکشد و دانه به دانه ی سنگ فرش ها را آ رام رد میکند ، بدانی او هم مثل تو ، خیلی وقت پیش ، از این جا رد شده است .و این "من" را از خودش روی این سنگفرش ها جا گذاشته است ، تا هر بار که باران آمد زنده اش کند ، دستش را بگیرد و بلندش کند و در خیابان های آن حوالی پرسه بزند ،دستش بگیرد و بخواند: "مگر تو ای همه هیچ ،مگر تو نقطه ی پایان،براین هزار خط ناتمام بگذری. به غربت سعدی فکر کند و زمزمه کند مرا به هیچ بدادی... به حافظ فکر کند و با صدای شجریان در دلش بخواند :اگر چه مرغ زیرک بود حافظ...و برود و برود و برود

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 14:52

ما سیگاریها زندگی را جور دیگری می خواستیم جوانتر که بودم بعد از هر کاری یک سیگار دود میکردم . بعد از خوردن سیب ، بعد از نوشیدن چای ، بعد از گریه ها از فرط ناراحتی بعد از خنده حتی ،چون آن خنده بدون او بود در میان همه ی بدون او بودن ها ،حتی در کنار او بودن ها چون میدانستی او ماندنی نیست ، بعد از انتظارمان ، تمام زندگی ما را دود گرفته بود ، تمام لحظه های مارا ، تمام زندگی مان را .. توی معدماه مان پر از دود ، توی مغزمان ، تو دستهامان . چشمهایمان همیشه میسوخت از بوی سیگار .. ما دائم المسموم هستیم .. همیشه احساس تهوع داریم ، همیشه طعم دهانمان تلخ است .. فکرهایمان تلخ است ، اندیشه هامان قطران دارد و باران برای ما بوی نیکوتین می دهد ،ما سیگار میکشیم ،سیگار نیز مارا میکشد ، هی به هم پک میزنیم تا تمام شویم . فکر میکنیم زندگی بی ارزش است و آنقدر میکشیم تا سکته کنیم و بمیریم زندگی را اینطور دوست نداریم ، شبها قبل خواب در حالیکه لای انگشتانمان لکه ی سرخی قرار گرفته است با خود می گوییم : خدایا ، می شود آیا این آخرین سیگار دردهایمان باشد ؟ میشود آیا زندگی را بدون سیگار تحمل کرد؟ و خداوند در حالیکه باران می بارد میگوید : آتیش داری پسر ؟؟

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 14:52

دقیق نمیدانم چند سال است که مینویسم یا چند سال است که اینجا مینویسم . چند سالی تا ۴۰ سالگی مانده و من از حالا به آن فکر میکنم شاید آن روز نباشم حتی، عدد قشنگی ست ۴۰ و راستش در تمام سالها ی تا کنون من بیشتر اوقات غمگین بوده ام و روزهایی هم سرخوش. اما برای خود زندگی کردن یعنی اینکه غم و سرخوشی تان عمیق ترین است. یعنی اینکه وسط جفت شان با تمام وجود زندگی را احساس می کنید. وسط جفت شان عاشق هستید و باد که می وزد به صورتتان ، همزمان لبخند به لبتان می آید اشک در چشمتان. وقتی به درخت ها که زیر نور آفتاب بعد از ظهر می درخشند نگاه می کنید، بی اختیار به خودتان می گویید هیچ چیز مهمتر از این تصویر نیست، هیچ چیز.اما همه چیز را دیده اید و همه چیز بوده اید. یعنی که هیچوقت هیچ چیز برای از دست دادن نداشته اید و ندارید. یعنی می توانید شبانه، خیابان های خلوت را پیاده بروید و به تمام سالها فکر کنید به تمام عشق ها اشک ها و لبخند ها و تمام بادهایی که روی صورتتان وزیده است .نسل آدمهایی مثل من تقریبا در حال انقراض است آنها که ساعت بعد از 12 شب زمستان را برای پیاده روی انتخاب کنند روی پل هوایی بایستند و سیگارشان را روشن کنند و به داستان زندگی ماشین های در حال حرکت فکر کنند، به اشک و لبخند هایشان و دیگر تک و توک آدمی را میشود مثل خودم پیدا کرد که برود توی میدان و از کبابی کنار خیابان کباب و یک نوشابه سیاه تگری بگیرد نوش جان کند .کسی از دور می آید . با اینکه فاصله نسبتا زیاد است اما می توانم صورتش را ببینم. خودم هستم. خودم هستم در سالهای بعد. شاید ده سال یا بیست سال یا حتی سی سال بعد. خود ِ سالهای بعدم همانطور که به من زل زده است، با کسی حرف می زند و طولی نمی کشد که زنی هم می آید کنارش می ایستد. موها

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 14:52

بعد از روزهایی که گذشتند دیگر از خودم خالی شده ام دیگر چه حقی دارم برای خواسته های شخصی ؟ هیچ حقی برای شخص خودم حتی برای جانم دیگر قائل نیستم ،من هم یکی مثل آنها ، خون من رنگین تر نیست که کثیف تر هم هست ،ذهنم خالی می شود، هیچ خاطره ای از خودم ندارم دیگر، همه چیز سفید است و باید از نو کاری بکنیم. سرم سنگین است، دلم می خواهد فردا که بیدار می شوم کسی دستش را روی پیشانی ام گذاشته باشد و بگوید نگران نباش! همه چیز تمام شد، وقتی از همه چیز حرف می زنم درست نمی دانم منظورم چیست، فقط میدانم چیزهای زیادی در بی سر انجامی رها شده اند، که روز به روز دارند بزرگ تر و هولناک تر می شوند، خیلی عجیب است که شانه های آدم این همه تنها و خسته باشند، اماخب توان ما در زندگی به اندازه ی رویاهایی است که در ذهن داشته ایم، وابسته به غلظت زیبایی تصاویری است که در ذهن می پروراندیم، آدم چطور می تواند این همه از زندگی خسته باشد؟بازهم فکر می کنم به همه آنچه میخواستم و فکر می کنم خواسته های من آنقدر ها هم بزرگ نبود، تصویر های من آنقدر ها هم زیبا نبودند .. باید چیزی بنویسم برای این دختران و پسران برای این قهرمانان ، اما انگار کلمه ای ندارم. آنها با لبخند نگاهم میکنند و در رنگین کمان محو میشوند ، چقدر که ما هیچ و نیست هستیم در مقابلشان

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 16:42

تراژدی با آمدن آفتاب شروع می شود . از صدای تردد آدم آهنی ها و اتومبیل ها توی بالکن اتاق. و نور کم رمق زمستانی که بی دعوت افتاده است روی سرامیک ها و این نور تمامی ندارد انگار . کاش همیشه شب بود و تاریکی محض . پرده ها را می کشم گرچه از حضور نور کم نمی کند اما باز بهتر است از دیدن ساختمان های بدقواره ی گرد و غبار گرفته. دلم خلوت و سکوت بیشتری می خواهد . من عادت دارم ، بی آنکه بخواهم دلیلش را بدانم یا حتی به دنبالش بگردم همیشه دلم خلوت و سکوت می خواهد ، در هوایی که حسابی سرد باشد ، همین جا ... کنار پنجره ... میدانی؟من دیگر آدم بشو نیستم . می شود مواظب من باشی؟ من میان امنیت خیالی خودم گم شده ام تو مواظبم باش . هر چند که من یک آدم بزرگ هستم ،سن خر عیسی را دارم، من دیگر آدم بشو نیستم چون من آدم نایسی نیستم ، نبوده ام هیچ وقت . برای همین همه حق ها بادیگران است . برای همین دستم را می زنم زیر چانه ام و بر خلاف همیشه خودم را نمی کوبم به در و دیوار و تمام حق ها با شماست. برای همیشه ترک شدن ها برای نشدن ها ...، زیر این آفتاب بی رمق رو به منظره زمستانی به یاد می آورم همه آدم ها را ،حافظه بلند مدتم آنقدر خوب است که به یاد می آورد آدم ها را . صداها را . نگاه ها را بو ها را . و تمام خیابان ها را کوچه ها را، بن بست ها را... و حافظه کوتاه مدتم آنقدر بد است که نمیدانم چرا حالا اینجا دراز کشیده ام زیر این نور بی رمق و بی دعوت، و چرا باید به یاد آورم آدم ها را ؟

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 16:42

ما آدمهای خوبی بودیم . از آنها که دستمان به کتک نمی رفت . دهانمان به بد گویی نمی رسید . خدای خودمان را به وقت پرستش داشتیم و لحظه های تنهایی بسترمان را ، با هیح تنِ نا پاکی شریک نمیشدیم . کتابها را ورق زدیم ، زیر باران با درختها و کوچه ها با خیابان پیمان بستیم .برای گربه ها در زمستان خانه درست کردیم ، تنهایی به آواز خیالمان گوش دادیم . عاشق شدیم . راه رفتیم . دروغ نگفتیم . خیانت نکردیم . ما جوانی مان را لب طاقچه کنار درس و کتاب گذراندیم ،ویراژ ندادیم . راه راست را گرفتیم و رفتیم . با یک چمدان که پر بود از ترسهای کودکی و آرزوهای جوانی به سمت بزرگ شدن سفر کردیم . پشت ماشین عروس عشقمان بوق زدیم و ساز ِ تنهایی مان هم شد چاهی که در آن فغان می کردیم ،چاهی یک روز از پر شد از فغان ما، اخلاق را می دانستیم . شرف داشتیم ،دنبال معجزه بودیم حتی . خلاصه اینکه می خواستیم بد نباشیم .عاشق که شدیم حیا داشتیم کونمان را به زمین نزدیم وبد قلقی نکردیم. درد که داشتیم فریاد نکشیدیم . زخم اگر بود با آن ساختیم . باران که بارید چتر نداشتیم . سوسک ها را نکشتیم .به وقت شاشیدن حتی مراقب مورچه ها بودیم، پرنده ها را غذا دادیم . پایمان را روی نان خشک کف خیابان نمیگذاشتیم ،اشک هایمان را خودمان پاک کردیم . دلمان سوخت و پتو را روی سرمان کشیدیم ، با ما بد کردند ولی این ما بودیم که عذر خواستیم.خوب کردیم و بد دیدند، ما دستهایمان به هیچ جایی وصل نبود .مابه دام افتادیم ،به دام خودمان به دام اینکه فکر می کردیم خوشبختی حق ما نیز هست ،ما آدمهای خوبی بودیم اما زیادی ساده بودیم تصویر جوانی مان به آینه ها پیوست وآنچه در بهار آرزو کردیم به زمستان.

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 16:42

صفحه بندی