من نمیدانم این چندمین بیماری مردانه دنیاست ، اینکه ذهنت مدام با تو دعوا داشته باشد ، اینکه دنیای بیرون ذهنت هم با تو دعوا داشته باشد ، اینکه ندانی تو چندمین مرد هستی که داری بین دعوا ها بالا و پایین می شوی ، این که ندانی تو چندمین مرد این کوچه ها هستی که با دیوار ها محصور شده ای ، اینکه از درون به خودت بگویی هر غلطی دلت می خواهد بکن و تو حتی ندانی درست ترین غلط چیست، این که ندانی تو چندمین مرد هستی که میخواهد راسته ی یک کوچه را بگیرد و برای همیشه برود ،ما مرد ها خیلی هستیم که دلشان میخواهد بروند برای همیشه.کافیست فقط چند بار رفته باشی در لاک خودت ، بعد از آن می توانی بفهمی دنیای آدمهایی که از کنارت رد می شوند و میخواهند بروند چه شکلی ست .امتداد نگاهش را دنبال کنی . اگر به سنگفرش ها رسیدی بدانی که او در آن جا سیر نمی کند اگر دیدی نفس های عمیق میکشد و دانه به دانه ی سنگ فرش ها را آ رام رد میکند ، بدانی او هم مثل تو ، خیلی وقت پیش ، از این جا رد شده است .و این "من" را از خودش روی این سنگفرش ها جا گذاشته است ، تا هر بار که باران آمد زنده اش کند ، دستش را بگیرد و بلندش کند و در خیابان های آن حوالی پرسه بزند ،دستش بگیرد و بخواند: "مگر تو ای همه هیچ ،مگر تو نقطه ی پایان،براین هزار خط ناتمام بگذری. به غربت سعدی فکر کند و زمزمه کند مرا به هیچ بدادی... به حافظ فکر کند و با صدای شجریان در دلش بخواند :اگر چه مرغ زیرک بود حافظ...و برود و برود و برود
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی
تاريخ: پنجشنبه
13 بهمن
1401 ساعت: 14:52